روزه
دست بابام کوزه بود یادش نبود روزه بود نشسته بود یه گوشه میخواست که آب بنوشه گفتم:بابا به افطار چیزی نمونده انگا...
نویسنده :
مامان سپیده وخاله صفورا
21:20







